گویا، آنچه به نام اعتراضات اقتصادی و معیشتی در غرب امروز آغاز شده است، فروکش نکند و بلکه التهاب آن بیشتر شود و حتی تغییر نظامها را نیز به دنبال بیاورد. دو دلیل عمده برای این پیشبینی وجود دارد:
نخست، عمومی شدن تظاهرات در سه قاره اروپا، آمریکا و اقیانوسیه،
و دلیل دوم آن به پیشینه بحرانهای اقتصادی در سده اخیر و به ویژه تجربه کمونیسم در قرن بیستم برمیگردد.
آنچه مسلم است، این که اقتصاد یا معیشت، بعد مادی زندگی و اصلیترین نیازهای زیستی انسانها را تشکیل میدهد. به همین دلیل، کمونیسم قرن گذشته ـ که یک نوع واکنش عمیق به سرمایهداری بود ـ اقتصاد را زیر بنا میشمرد. البته مارکسیسم گمان میکرد که با طرد دین و معنویت به پایان تاریخ راه یابد که با محدودیتهای بسیاری که برای آزادی، معنویت و فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی مردم آورد، به تاریخ خود پایان داد.
اما اکنون بحران معنویت جدی و جدیتر شده است، به گونهای که بشر از تکنولوژی خسته شده و میبیند آنچه برای رفاه میخواست، هماکنون در حقش جفا میکند. روح او که سادگی را میخواست، اکنون در آزار است؛ بنابراین، به دنبال سادهترین، پاکترین، عمیقترین و ماندگارترین دارایی میگردد که آن رهایی از تکنولوژی و مادهگرایی و در واقع، «معنویت» است.
پس این را میرساند که بشر امروز، تنها درد اقتصاد ندارد و تنها درمان آن پیچیدن نسخههای اقتصادی نیست. چون اکنون، از لحاظ مشارکت سیاسی نیز مردم اروپا و غرب مشارکت حداکثری ندارند. دمکراسی برآیند اشرافیگری و انتخابات آزاد است؛ یعنی هنگامی که مردم معمولی نمیتوانند حکمرانی کنند، پس جنگ انتخابات در میان قدرتمندان درمیافتد که پیروزی در این جنگ، البته چون با صرف تبلیغات هنگفت است، بنابراین ثروتمندان و اشراف سکان را به دست میگیرند.
در نتیجه، اینکه گاه انسان میشنود که امروزه دوره «برده داری نوین» است، حاکی از این واقعیت است که هرچند نسخه دولتهایی چون دولت رفاه و امثال آن را پیچیدهاند تا فاصله فقر و غنا کمتر شود، ولی ثروتمندان ـ حتی برای مصالح بلند مدت خود ـ حاضر به کمک بیشتر به قشر حداکثر (توده) نیستند.
پس میماند اینکه اعتراضات همان میشود که میگویند علیه بردهداری؛ کما اینکه به عنوان دلیل شکلگیری مارکسیسم اشاره شد.
و نتیجه کلیتر اینکه تاکنون نسخههای حکومتی فراوانی پیچیده شده است؛ حکومت مطلقه، سوسیالیسم، دمکراسی و ... که آخرین و بهترین آن از لحاظ روشی را همین دمکراسی سرمایهداری معرفی کردهاند؛ اما سوای همه زحماتی که لیبرال دمکراسی برای بشر به ارمغان آورده، در سادهترین راهکارها ـ که همانا مجاب کردن ثروتمندان خود برای کاهش بار مالی بر تودههاست ـ ناتوان است، به گونهای که اکنون در دمکراسی لیبرال آمریکایی (به عنوان قبله آمال نظریهپردازان غربی) توده مردم فریاد میزنند که یک درصد جمعیت، حق 99 درصد مردم را خورده است!
باز هم طرفداران لیبرالیسم بگویند صبر کنید؛ این دمکراسی، خودش، خودش را اصلاح میکند. در حالی که پس از تجربه چند صد ساله، همچنان اعتبار و جایگاه واقعی شهروندان، زیر علامت سؤال بزرگی است. این چه اصلاح و بهبودی است که حتی با غارت دیگر جوامع، نتوانستهاند قدری از عدم توازن ثروت را جبران کنند؟
این رویداد، عصر فراعنه مصر، ایران و روم باستان را به یاد میآورد و گویی، تاریخ به همان نتیجه رسیده که در آن زمان.
اکنون بشر مانده و هر چه در ذهن خود داشته. با این همه، تجربههای تلخ و شیرین تاریخ، دیگر حرفی برای گفتن ندارد و به بن بست ذهنی و عملی رسیده که سرانجام ما چه کنیم؟! بشری که منشأ الهی دارد و پیامبرانی برای هدایت او آمدهاند؛ او تعلیمات پیامبران را کنار زده و با سعی و خطای هزار ساله خود، اکنون به پایان راه رسیده و تازه باید چشم انتظار به مشرق بدوزد تا «سعادت» خود را در صبح «معنویت» راستین پیدا کند و پای در بهشت زمین و چشم بر ملکوت آسمان حیات انسانی تجربه کند، ببالد، رشد و افتخار کند که خلیفه خداست، نه برده ثروتمندان و قدرت پیشگان.


